فریاد سبز


..

RSS


منوی اصلی

» صفحه نخست
»
ايميل ما
»
آرشيو مطالب
» پروفایل مدیر وبلاگ
» لينك آر اس اس
» عناوین مطالب وبلاگ
» طراح قالب

موضوعات
» نامه ها و بیانیه ها
» موسوی
» کروبی
» سایر نامه ها و بیانیه ها
» طنز
» ابراهیم نبوی
» کاریکاتور
» مقالات سیاسی
» مقالات سایت روز آنلاین
» دست نوشته ها
» نوشته های مسیح علی نژاد
» سایر موضوعات
» شعر
» خبر
» خواندنی ها
» مطالب دیگر

.:: عناوین مطالب وبلاگ ::.

آرشیو ماهانه
» <-ArchiveTitle->

لينک دوستان
» حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
» فصل سبز من
» مهدی ظهرابی
» پرنیان سبز
» وب سایت رسمی مهندس عباس امیرانتظام
» ملي مذهبي ها
» احترام آزادی
» سخنان دکتر شریعتی
» روزنه ای به سوی امید
» امیر (یه رهگذر)
» عاشقانه های کویر
» درنا
» دیوید
» نوشته های مسیح علی نژاد
» محمد نوری زاد
» بچه جنوب شهر
» سالهای سوخته
» عبدالعلی بازرگان
» ما تنهای تنهاییم
» خطی که از دل برمی خیزد
» فرید صلواتی
» مهاجرانی
» کلمه

آمار بازدید

آیت الله خمینی؛ بی گناه یا... (اکبر گنجی)

چند نکته پیرامون مقاله مصطفی تاج زاده و پانوشت آن

مصطفی تاج زاده شجاعت عملی را با شجاعت نظری آمیخته و حاصلی پدید آورده به نام "پدر، مادر، ما باز هم متهمیم"[1]. شجاعت نظری یعنی روشنگری، یعنی جرأت اندیشیدن داشتن، و بیرون آمدن از دوران طفولیت و تقلید و مرید بودن(رأی کانت). شجاعت نظری مهمتر از شجاعت عملی و تحمل زندان و شکنجه است. برای این که رویارویی منتقدانه با باورهای پیشین خود، شرط لازم این نوع شجاعت است. اگر باورها و اندیشه های فرد یکی از مهمترین ارکان هویت او باشند، شجاعت نظری یعنی ساختن هویت خود از طریق تغییر و نفی دائمی، و دود کردن و به هوا فرستادن هر آنچه سفت و سخت است.

»ادامه مطلب

ارسال شده توسط مهدی

در دوشنبه 1 تير 1389




با بت شکنان باید گفت

به کسانی که از خشم اعدام، شیشه های سفارتخانه های ایران را شکستند.

 من هم همانند بسیاری از کسانی که این روزها  در سوگ کشتار انسان نوشته اند، در سوگ اعدام آدمیت می نویسم، اما نه به آنانی که در اوین و در یک صبح بهاری، بی خداحافظی با اعضای خانواده به دار آویخته شدند و نه به خانواده هایی که به جای مویه کردن، استوار ایستادند و گفتند، تسلیت لازم نیست و نه حتی به وکیلی که با بغض و اشک گفته است، اعدام موکلان بی گناه من به معنای پایان این پرونده نیست، به خودمان می نویسم.

به خودمان می نویسم  که در اعتراض به مرگ هموطنان کرد مان شال و کلاه کردیم و راهی سفارت خانه های جمهوری اسلامی شدیم تا بگوییم که مرگ و پایان دادن به حق حیات یک انسان، شیوه بربرمنشان است و نه عدالت خواهان. به شما می نویسم که در ستایش خشم تان فصل ها می شود نوشت اما در مدح شیوه بروز خشم تان هنوز تردید دارم که آیا می شود کلامی به تایید نوشت یا باید از خودمان پرسشگری کنیم که چرا  خانواده خود اعدام شدگان و اعضای و فامیل و نزدیکان اعدام شدگان، در بروز این اعتراض، کردستان را پر از صدای سکوت کردند. گرچه  ما در این سوی آب آنقدر فریاد زدیم که جمعی از ما را در یک کشور آزاد اروپایی تاب نیاورند و به حبس بردند  و جمعی دیگر را از ادامه راهپیمایی منع کردند.

»ادامه مطلب

ارسال شده توسط مهدی

در جمعه 8 خرداد 1389




حکومت ولایت فقیه یا حکومت جلادها

مهدی خزعلی در نامه ای سرگشاده به رییس قوه قضائیه عنوان کرده که "بازداشگاه کهریزک -که به دستور رهبری بسته شده بود- با نام سروش ۱۱۱ بازگشایی شده است."

طبق آمار رسمی حکومت دروغگو در حوادث بعد از انتخابات ۳ نفر در این بازداشگاه و در زیر شکنجه کشته شده اند. (به شهادت رسیده اند) و قرار بود عاملان این جنایات -که طبق گزارشات کمیته تحقیق مجلس سردار رادان و قاضی مرتضوی که دو تن از آنها بودند- محاکمه و مجازات شوند. که البته با ترفیع درجه و موقعیت مجازات شده و می شوند!!!

استقلال دستگاه قضایی در حکومت ولایت فقیه که خود را اسلامی و نایب امام زمان میداند، ایجاب می کند که هر انسان بیگناه و آزاده ای در بند باشد و هر جلادی آزاد تا با کار مضاعف خود جان انسانهای بیشتری را بگیرد. چراکه تنها چیزی که در حکومت جلادپرور ارزش ندارد جان انسان است. در چنین شرایطی رئیس جمهور از جنایات آمریکا می گوید و رهبر از ....

در حکومت ولایت فقیه تنها چیزی که ارزش دارد حفظ نظام و اسلام است. حفظ نظام که همان حفظ قدرت است و اسلام هم برای تزئین و توجیه  مورد استفاده قرار می گیرد وگرنه رفتار حکومت به تنها چیزی که شباهت ندارد اسلام است. در حکومتی که تهمت و دروغ رواج دارد و واژه کرامت انسانی معنا و مفهومی ندارد جایی برای اسلام وجود نخواهد داشت.

و در این شرایط یک نکته مثبت وجود دارد و آن اینکه ماهیت حکومت ولایت فقیه هر روز روشن تر می شود.

»

ارسال شده توسط مهدی

در چهارشنبه 16 ارديبهشت 1389




سقوط یک پدر---مسیح علی نژاد

آقای  نوری زاد! تغییر پایدار را از فرزندان یک خانه بخواهید نه از پدر.

من زینب نوری زاد نیستم اما شما را پدر خطاب می کنم، چنانکه شما مجتبی خامنه ای نیستید اما کسی را پدر صدا می کنید که این روزها به جز برای مجتبی و جمعی دیگر از اهالی یک خانه شقه شقه شده،  پدری کردن به قامت اش نمی آید. نامه چهارم شما درست پس از صدور حکم زندان و شلاق، روانه بیت رهبری یا خانه پدری شد. شاید نامه رسان از اوین تا خانه  بر خود لرزید اما آنگاه که واژه های این نامه  بر صفحات مجازی نشست،  حقیقتا کلمه کلمه اش، دل ما  را هم لرزاند. بگذار از جنس کلمات خودت که ساده است و صریح،  بی پروا است و پر درد، بی هراس است  و از هراس ها می نویسد من نیز برای شما بنویسم.

می دانم تفاوت نامه های شما با نامه های ما از زمین است تا آسمان،  می دانم برای نامه های شما حکم شلاق است و برای نامه های ما  حکم؛ ماندن در غربت تا روز موعود. پسزمینه نامه های شما نا امنی است و نتیجه  نامه های ما یک امنیت قرضی و قراضه که مال کشور خودمان هم نیست. با این همه، از جنس خود شما برای خود شما می نویسم تا شاید  برش کوچکی باشد از همه آن حرف های نزده میان پدران و دخترانی که در ایران به حکم مطلق بودن ولایت پدرسالاران، هرگز جسارت طرح نیافتند. یا شاید فصل کوچکی باشد برای آغاز گفتگو میان  نسل من و نسل شما که پیش از این، آنکه باید ساکت می بود ما بودیم ورنه به جرم یک انتقاد ساده از پدر که شما بودید، بر پیشانی مان همان واژه گان آلوده  کیهانیان می نشست که ایران را فقط از آن پدران معتقد به پدرسالاران مطلق می دانند و سهمی برای دختران منتقد به پدر قایل نیستند. حالا که پدر، خود منتقد پدرسالاران شده است، این روزنه نابی است تا دختران نیز با پدران منتقد خویش و از جنس ادبیات مبادی آداب پدران منتقد،  باب گفتگوهای بسته شده گذشته را دوباره بگشایند

پدر دربند من!

بزرگی کردن، قاموس و قانون خودش را دارد، از کسی بزرگی طلب کرده اید که نسل من سالهاست به علت کوتاهی قد و تاریکی اندیشه  یاران و هواداران او از یک زندگی ساده محروم مانده است. برای کسی نامه نوشته اید که ما به جرم یک شب نامه نوشتن علیه نیروهای دست چندم او سالهاست که از ساده ترین حقوق شهروندی مان محروم مانده ایم.  برای رهبر کشوری نامه  نوشته اید که دستگاه قضایی اش برای این دختر خود خوانده ات، چهارده سال پیش،  حکم شلاق نوشت، همان مجازات  که این روزها برای شما نوشته اند.  یعنی ابتدا دختران و سپس پدران به نام همان رهبر به حکمی مشابه زمین گیر می شوند و چه بسا دختران دیگری که سالها پیش از من به جرم انتقاد از همین ولایت مطلقه پدرسالاران، حکم های سنگین تری نصیب شان شد. اما آنچه که در اوج می رود پیوند دوباره نسل من و نسل شماست، همانی که میرحسین موسوی این روزها بعد از بیست سال سکوت در تک تک بیانیه هایش فریاد می زند. "همه گیر شدن مطالبات جنبش"،  "پرهیز از تصلب بر یک شکل و شمایل از حکومت" و ما غیر از این نخواستیم و شتابی هم برای دست یافتن به صندلی های آلوده قدرت نداشیتم.

پدر گرامی!

»ادامه مطلب

ارسال شده توسط مهدی

در 5 ارديبهشت 1389




ایران و امریکا---سید عطاء الله مهاجرانی

مدتی پیش با یکی از دوستان در باره روابط امریکا و ایران صحبت می کردیم. گفتم: به نظرم آمریکا همین وضع موجود ایران را ترجیح می دهد،  می خواهد همین وضعیت ادامه پیدا کند و نهایتا کشور و ملت با یک انفجار رویارو شوند. انفجاری که ژرفا و گستره آن برای کسی آشکار نیست. آمریکا علاقه مند است که ایران به چند قسمت تقسیم شود. در آن صورت بلعیدن تکه های کوچک آسان خواهد بود.  خاورمیانه جدید با حضور ایران یک پارچه و مقتدر میسر نیست. می خواهد ایران هم در ساحل شمال خلیج فارس،مثل کشور های کوچکی که در جنوب  هستند و تقریبا تمامی  مثل خرگوشی در برابر شیری دچار استسباع شده اند! همانگونه شود. بی هیچ مجال اندیشه و واکنشی ، نیمه مست و مات در برابر آمریکا

 

 

 

گفت: این همان "تفکر توطئه" شما ایرانی هاست! هر چیزی را نشانه توطئه می دانید. گفتم البته گوته هم گفته است که هر چیزی یک نشانه است. اما سه نشانه را برایت می گویم:

 

 

اول: آمریکا در دنیای الفاظ نسبت به ایران از زبان تهدید استفاده می کند. اما در واقعیت امر، نشانه هایی ارسال می کند که حکایت دیگری است. مثلا آزاد شدن پاسداران عضو سپاه قدس که درست دو هفته پس از انتخابات  آزاد شدند! البته من با حتی یک روز زندانی بودن پاسداران موافق نبوده و نیستم. مرادم نشانه هاست. پاسداران که آمریکا از آنان به عنوان افسران ارشد سپاه قدس  یاد کرده بود، در ژانویه 2007 در اربیل بازداشت شده بودند. آزادی آن ها دوهفته پس از انتخابات نشانه روشنی بود که آمریکا می خواهد، چراغ سبز نشان بدهد؛ دستخوش به سپاه که انتخابات را مدیریت کرد.

 

 

دوم: هر انسان عاقلی می داند؛ که سیاست اعلام بودجه برای براندازی نظام حکومت در ایران  غیر موجه است. چرا آمریکا این مبلغ را هر ساله اعلام می کند؟ دلیلش روشن است. این شیوه به حکومت ایران مشروعیت می بخشد که دولت امریکا مخالف اوست. مردم ایران هم- صرف نظر از آنانی که از همان بودجه استفاده می کنند،هیچگاه نسبت به امریکا دید و داوری مثبتی نداشته و ندارند. چه کسی می تواند کودتای مرداد ماه 1332 را فراموش کند؟

دولت امریکا به این روش از سویی به حکومت ایران مشروعیت می دهد و از سوی دیگر مخالفان حکومت را بد نام می کند. 

 

 

سوم: و از همه ناشیانه تر، سیاست اتمی آمریکا در برابر ایران است. در گرماگرم مبارزات انتخاباتی شاهد، سخنانی از این دست بودیم، که ایران را باید بمباران اتمی کرد. خانم کلینتون از نابودی ایران سخن گفت و مک کین  البته به شوخی خواند: ایران بمب بمب...

 

 

از همه مهمتر تهدید ضمنی اوباما به استفاده از سلاح هسته ای علیه ایران بود. اگر قرار بود اوباما یک هدیه زرین به حکومت ایران تقدیم کند و دولتی را که به دلیل سرکوب آزادی و حقوق مردم در ضعیف ترین وضعیت به سر می برد، حمایت کند، با همین سخن و تهدید ضمنی ایران به استفاده از سلاح اتمی، چنان نتیجه ای به دست آمده است.

بسیار دشوار به نظر می رسد که سخن اوباما را به حساب موضع فردی و یا به تعبیر احمدی نژاد کم تجربگی بگذاریم. به نظرم امریکا به شکل محاسبه شده و سنجیده  آب به آسیاب احمدی نژاد و حامیان او می ریزد. زیرا تداوم وضعیت موجود ایران  به نفع آمریکاست. گمان می کند شاید روزگار دیگری رییس جمهور آمریکا شب کریسمسش را در ایران بگذراند و از جزیره ثبات سخن بگوید.

»

ارسال شده توسط مهدی

در چهارشنبه 2 ارديبهشت 1389




رهبران جنبش نه مقدس هستند و نه خائن--- مسیح علی نژاد

دو نکته کلیدی افراط و تفریط. ما در فضای سیاسی و اجتماعی مان یا قهرمان سازی می کنیم، یا فحاشی. انگار میانه ای وجود ندارد یا اگر دارد هم به پررنگی خصوصیت بارز ما ایرانیان در قهرمان سازی و یا نقطه مقابل آن فحاشی و شعار «مرگ بر » سر دادن نیست.

۱- کسانی در ایمیل های گروهی  خبر از توطئه خاتمی و سازش او  با قاتلان و رهبران کودتا می دهند و با فونت های درشت و رنگارنگ به هموطنان خود هشدار می دهند که مراقب رایزنی ها و لابی های خاتمی باشند . از طرف دیگر کسانی از طرح یک سوال ساده ی « خاتمی این روزها کجاست» برافروخته می شوند و جبهه می گیرند که چرا باید سوال کنید خاتمی کجاست ؟ شما ملت قدرنشناسی هستید که با این دوپهلو سوال کردن تان بزرگمردی چون خاتمی را زیر سوال برده اید.

۲- کسانی به تقلید صدای شیخ مهدی کروبی بر می آیند  و از شهرام جزایری گرفته تا سکه های پخش شده در عروسی دختر نداشته کروبی و باقی حرف هایی که همیشه پشت سر شیخ زده می شود قصه ساخته اند برای خندیدن و طنازی کردن و کسانی دیگری ناگهان به موضع گیری بر آمده اند که صدای شیخ صدای ملت است و کسی حق مسخره کردن  ندارد.

۳- در مورد میرحسین هم اوضاع به همین منوال  است . یا از او چنان چهره مقدسی ساخته ایم که حلقه اول نزدیک به او را حلقه شرف می دانیم و کسی حق  نقد او و حلقه نزدیک به او  را ندارد،  چون اساسا در این شرایط،  وقت انتقاد کردن  نیست  یا او را بانی اعدام های دهه شصت می دانیم و بنابراین شایسته  رهبری جنبش نیست.

سوال اینجاست که ما کجا می خواهیم حد وسط این دو کنش عجیبمان را نگاه داریم؟  اگر کسی مثل عماد باقی پیدا شود و برود سراغ آقای منتظری و از او بپرسد : آیا شما می دانید که مردم پشت سر شما چه می گویند سپس منتظری  هم آرام  و ساده بگوید بله مردم به من می گویند گربه نره، آنوقت حساب کار دستمان می آید که گاهی وقت ها خود آنانی که ما از آنان قهرمانان مقدس ساخته ایم هم دلشان رضا نمی دهد که جمعی به نمایندگی از آنها مردمی را منع از نقد و مزاح و پرسشگری کنند.

محال است  شیخ نداند که پشت سر او چه شوخی هایی  می کنند و چه حرف هایی می زنند و تا آنجایی که من در مجلس و روزنامه با ایشان کار کرده ام می دانم این شیخ شوخ و شجاع اصلا دلش رضا نمی دهد که جمعی به نام او و دردفاع از او به آنکه تقلید صدای شیخ کرده بتازند.  حال  برای ما دوحالت دارد یا چنان سینه چاک شیخ می شویم که کسی حق طنز ساختن برای او و تقلید صدایش را ندارد یا شیخ را هم چون «آخوند» است و چه و چه دستش را با باقی دست اندرکاران نظام در یک کاسه می بینیم.

خاتمی هم تا جایی که من و باقی همکارانم بارها و به کرات پای صحبت او نشسته ایم گواهی می دهیم که  اساسا چنین روحیه ای ندارد که متوقع باشد کسی از او نقد نکند یا اینکه توقعات اش را طلبکارانه از او نخواهد.

به نام خاتمی و میرحسین به پرسشگران و منتقدان تاختن تنها حاصلش این است که بدبینی جامعه نیسبت به آنها را سبب ساز می شود در حالی که بزرگترین تفاوت رهبران جنبش با رهبران کودتا هیمن احترام آنان به مخالفان است. پس کاش یاد بگیریم  هرگز به نام  رهبران جنبش، جمعی را سرخورده و منزوی نکنیم. نقدهایشان را بشنویم و تا مادامی که شعار مرگ بر و ننگ باد و فحش نگفته اند چه بسا می شود گفتگو هم کرد.

کاش این دو نکته ساده را تمرین کنیم:

۱-  به نام دفاع از زندانیان و کشته شدگان و دربندان و همه کسانی که در شرایط فعلی شکنجه شده  و تحت فشار هستند،  شعار مرگ بر آخوند و مرگ بر خاتمی و موسوی و مرگ بر سازشکاران سر ندهیم . وقتی همین دربندان و خانواده های کشته شدگان و شکنجه شدگان  به دیدار  خاتمی می روند و از او  مدد می خواهند تا راهی برای سامان دادن بحران ایران بیابد،  دیگر خائن خواندن خاتمی  چه معنی می دهد؟ خائن به چه کسی؟  به زندانیان؟ به کشته شدگان؟ به روزنامه نگاران و فعالان رها شده از بند؟ وقتی تنها در هفت ماه گذشته بیش از هفتاد کشته و  هفقصد زندانی روی دست وطن مانده است و اهالی خانه کماکان نگران  از دست دادن عزیزان خود در راهپیمایی های بعدی هستند آیا راهی غیر از مذاکره رهبران جنبش با حاکمیت باقی می ماند ؟

۲ـ  به نام موسوی و کروبی و خاتمی به کسانی که  نقد و طنز و  پرسشگری و حتی گاهی وقت ها گلایه می کنند نتازیم و اجازه دهیم جنبش با همین تکثر و تنوع فکری ، خاستگاه همه ایرانیان در همه جای جهان باشد  تا در این رهگذر رهبران جنبش نیز صدای همه ایرانیان را در هر اردوگاه فکری بشنوند و  از ایده های  تمامی همراهان موسوی نه  فقط آنانی که (به گفته  ابولفضل فاتح عزیز) حلقه اولی بوده اند و اهل شرف، مطلع شوند. موسوی خودش چنین ادعایی ندارد که خاتم و خدای ایران است اما گاهی همراهان او نقد او در این شرایط را کفر هم تعبیر می کنند. به نام موسوی و خاتمی و کروبی میان یاران و همراهان یک  جنبش مردمی ، خودی و غیرخودی تعیین نکنیم  و هم مسلک با خود این بزرگان  کماکان زنده باد مخالف من شعارمان باشد  نه حمله بر مخالف.

نه قهرمان پروری کنیم که فردا همانند قطبی مربی تیم ملی، وسط مراسم تنفیذ احمدی نژاد قهرمان و امپراطور برای مان تمام شود و نه شعار مرگ بر آخوند بگوییم که فردا شیخی ما را با شجاعت هایش در افشای تجاوزگران شرمنده کند.

»

ارسال شده توسط مهدی

در سه شنبه 30 دی 1388




آقای خامنه ای گوش کن -----مهدی سحرخیز

علی خامنه ای چه پدرم را زندان کند، چه آزاد، امروز یک جنایتکار به تمام معناست. آنکه هر روز می تواند دستور حمله به مردم را بدهد یا ندهد، دیگر جای شاه نشسته و جنایت او را کمتر یا بیشتر تکرار میکند. خامنه ای  اما فراموش کرده که دوره قدرت، هرچند که به مذافش شیرین است، به زودی پایان میرسد؛ کسی که  اگرچه خدا را پشت باتوم بسیجی پنهان نموده، اما به شخصه  مسئول تمام خون هایی ست که ذوب شدگان ولایتش ریخته اند.او و خاندانش باید جواب سهراب ها و نداها را بدهند.

خامنه ای چه بخواهد و چه نخواهد، امروز یزید زمان شده، و خدای را در برابر حسین مظلومی نهاده که جوانان  ایران سمبلش هستند.

خامنه ای، چه میدانست و چه نمیدانست، در روز 29 خرداد خود کشی سیاسی کرد. پس امروز هیچ کس را نمیتواند جز خود مقصر بداند؛او بت بزرگ ایران شده است. امروز دیگر بحث از انتخابات گذشته و مردم به دنبال این هستند که شاه دوم را به سزای عمل خود برسانند. حال آنکه او هر روز تعداد طرفدارانش، کمتر و ولایتش باطل تر میشود.

او چه انتخاب کرده باشد چه نکرده باشد، سگانی را به ریاست امور گذاشته که جواب حرف را با گاز زدن میدهند و مردم کشور را خس و خاشاک می نامند. از همین رو دیری نخواهد پایید که در پیشگاه ملت ایران سزای خودشیفتگی و قدرت پرستی اش را بپردازد.
خامنه ای امروز چه بیدار شود چه یک سال بعد، دیگر راهی برای بازگشت ندارد. او خود را به جای اینکه قهرمان ایران کند، بت ایران کرده؛ در تاریخ از او به عنوان یکی از بزرگترین دیکتاتورها نام برده خواهد شد.
خامنه ای چه بخواهد و چه نخواهد صدای پدر من از زندان، صدای آزادگی ست و نشانی ست از استقامت. بودنش در زندان، فقط نشان از کینه توزی مقام عظمای ولایت و سینه چاکان پرورش یافته در دستگاه قدرت او دارد.
خامنه ای چه باور کند چه نکند، اکنون شاه ایران است وفقط نامش به رهبر تغيير پیدا کرده است. همانطور که دانشجویان قزوین گفتند: "ما می گیم شاه نمی خوایم، اسمشو رهبر میذارن".
با آنکه همه میدانند که عاقبت ستمگری سقوط است، اما گواه تاریخ آن است که دیکتاتورها همواره بر این باورند که سرنوشت شان با اسلاف شان یکی نخواهد بود؛ آنها در همین جهالت است که هیمنه و ابهت خویش را دریده بر برگ های سرنگونی می یابند و تا آنگاهی که تختشان با لرزش موج های انسانی جامعه از جا کنده شود، هر حرکت اعتراضی را کاریکاتوری ساخته دشمنان می پندارند.

باشد که گاه سرنگونی، فرق کاریکاتور و واقعیت را درک نمایند، تا درس عبرتی باشد برای دیکتاتوری در آینده، هرچند، سرنوشت اخلاف، جدا از اسلاف نخواهد بود.

»

ارسال شده توسط مهدی

در جمعه 21 آذر 1388




یک رهبر و این همه غلط ! ---- نوشابه امیری

آقای خامنه‌أی، ولی مطلقه فقیه ـ که لباس رهبری فقط زیبنده قامت ایشان است ـ روز سه‌شنبه در یک مراسم نظامی سخنانی ایراد کرد که به دیکته ای مانند بود با 20 غلط. نمی دانم نمره ولی فقیه چطور  حساب می شود، اماما آدم های معمولی به دیکته بی غلط بیست می دهیم؛ در غیر این صورت، بابت هر غلط، یک نمره کم می کنیم. به همین سادگی. وقتی هم کسی 20 غلط داشته باشد، نمره اش می شود صفر. و کسی که  در همه دروس صفر بگیرد، در آخر سال کارنامه ای دستش می دهند که درآن نوشته شده: مردود؛رفوزه.

آقای خامنه ای در این سخنرانی می گوید: "زورگویان جهانی در اجرای «پروژه ایران هراسی» ناکام خواهند ماند."

این اولین غلط. آنچه در جهان در جریان است ـ جهانی که ایرانی نیز بخشی از آن به شمار می رود ـ " ایران هراسی" نیست، "حکومت مطلقه اسلامی هراسی" است. حکومتی که جوانان سرزمین خود را به جرم آنکه گفته اند "رای من کو" به خاک و خون کشیده، بدانان تجاوز کرده، آنان را کشته و حتی از جنازه بی جان شان نیز نگذشته [چند مورد مثال بیاوریم از کسانی که تن پاک فرزندشان را مثله شده تحویل گرفتند تا اثر جرم آقایان مشهود نباشد؟]با دیگران چه خواهد کرد؟

آقای خامنه ای در ادامه سخنانش می گوید: "نیروهای مسلح خط مقدم و نشانه آشکار اقتدار ملت ایرانند."

این غلط دوم. اگر این نیروها نشانه اقتدار ملت اند، امثال سردار نقدی و سردار احمدی مقدم از چه رو، به شیشه کردن خون همین ملت برآمده اند؟ این آقایان چه نشانه هایی هستند که پرونده یکایک شان، این چنین مایه شرم است؟ مطلب همکار ما مازیار رادمنش با عنوان آن روی سگ نظام را بخوانیم تا بیشتر دریابیم که این غلط تا چه اندازه فاحش است. فرماندهانی که هراز گاه داستان فسادشان چنان بالا می گیرد که نظام قضایی جمهوری اسلامی ـ که در اختیار اصولگرایان است ـ آنان را دستگیر می کند و بعد به همت کارگزاران دفتر مقام رهبری، آزادشان می سازند، نشانه کدام اقتدارند؟ارتباط شان با ملت چیست؟آن هم ملتی که باندهای وابسته به همین سرداران و حامیان شان، مردانش را زجر کش می کنند تا به زنانش دست یابند. کجای کارید آقا؟!

آقای خامنه‌ای سپس از "ناکارآمدی اقتدار متکی بر سلاح و زور و پول" می گوید و اینکه: "سقوط، سرنوشت اجتناب ناپذیر زورگویانی است که خواسته‌های خود را بر ملت‌ها تحمیل می‌کنند."

این یکی به تنهایی چند غلط !آقا! اقتدار شما بر سلاح و پول متکی نیست؟حکومت مطلقه فقیه خواست هایش را، نه فقط بر ملت که بر کارگزاران خودش نیز تحمیل نمی کند؟ از این تحمیل ها که می توان سیاهه ای بس طولانی داد؛غیر از این است؟

رهبر جمهوری اسلامی در همین سخنرانی پر غلط  "پیشرفت‌های دفاعی ایران را غیرقابل مقایسه با 30 سال پیش خواندند و خطاب به افسران جوان نیروهای مسلح گفتند: عزیزان من! قله پرافتخاری که امروز شما در آن قرار دارید، سی سال پیش، حتی در خوشبینانه‌ترین نگرش‌ها، قابل پیش‌بینی نبود."

اینکه دیگر یک غلط تاریخی ست. یکی از مهم ترین انتقاداتی که به آخرین شاه پهلوی می شد این نبود که چرا سرمایه مملکت را صرف خرید تسلیحات رنگارنگ می کند؟ اگر او می ماند، باز هم سلاح را از دلال های رنگ و وارنگ و به قیمت های دوبل و سوبل می خریدیم؟ از این گذشته، حکومتی که آمده بود تا نان و ایمان را تقسیم کند، چگونه شد که کارش به تقسیم گلوله رسید و تا دندان مسلح شد که هم مردمانش را سرکوب کند، هم باعث هراس جهان شود؟ این "ایران هراسی"ست یا "حکومت مطلقه اسلامی هراسی" که همسایگان را چنان از ایران دور کرده که برای خرید متحد باید رفت تا شاخ آفریقا؟ چگونه می توان داعیه دار جهانی "عاری از تجاوز و تعدی" بود که در آن از "مسابقه تسلیحاتی یا مسابقه وحشت خبری نخواهد بود" اما مادر جوان بیست و چند ساله ای را چنان ترساند که به تکذیب مرگ فرزند برآید؟

این جمله غلط نیست که "سپاه و بسیج فرزندان خانواده بزرگ ملت ایران" اند؟ فرزند که قلب ندا و سهرابش رانشانه نمی رود؟ فرزند که.... چه بگویم؟چه می توان گفت؟

چه حرفی می ماند جز اینکه نویسنده این دیکته پر غلط، رفوزه شده؛ کارش از تک ماده گذشته و بهتر آن است که جایش به شاگرد دیگردهد؛شاگردی که نوشتن بداند؛ خواندن بتواند؛ و پیش و بیش از همه شنیدن را آموخته باشد؟ وقت آن نیست؟

»

ارسال شده توسط مهدی

در چهارشنبه 16 مهر 1388




وقتی که ملاک قانون نیست----مهدی سحرخیز

دادستان جدید تهران گفت: پخش تلویزیونی اظهارات افرادی که اتهاماتشان ثابت نشده است، به موجب تبصره‌ی ذیل ماده‌ی 188 قانون آیین دادرسی کیفری منع قانونی دارد؛ از چند نظر میتوان به این جمله نگاه کرد.
نظریه اول: صدا سیما دستورات لازم را به قوه قضاییه میدهد و قاضی هیچ تصمیمی نمیگیرد. اگر قاضی قوانین دادسرا را نمی داند که دادگاه هیچگونه وجاهت قانونی ندارد و اگر هم می داند که باید جلوی ورود دوربینها به سالن را بگیرد که در این صورت اگر قاضی رییس دادگاه است پس چگونه است كه صدا و سیما اجازه دارد كه دوربینهایش در سالن دادگاه حضور داشته باشد؟

نظریه دوم اینکه مسوولان قوه قضاییه تا به حال خود قانون را نخوانده اند و نمی دانند كه مطابق قانون نباید از متهم فیلم گرفت. دادستان اسبق تهران كه دستور بازداشت و دستگیری متهمان بی گناه را میداد و انها را جلوی دوربین میآورد خود متهم اصلی این بی قانونی و قانون گریزی است و باید در دادگاه برای توهین به افراد بیگناه و به خاطر هتک حرمت محکوم شود.

نظریه سوم: نه قوه قضاییه و نه صدا سیما هیچ کدام نمی دانند كه در کشور چه میگذرد و اجازه داده اند که افرادی خوش سابقه را به دادگاه بکشانند و حرمت انها را زیر سوال ببرند. افرادی كه سالها برای این کشور زحمت کشیده اند و پستهای بالایی مانند معاون اول رییس جمهوری در دولت آقای خاتمی داشته اند. اگر دادگستری و قوه قضاییه ایران تا به حال نتوانسته اند قانونی به این سادگی را اجرا کنند، باید پرسید كه چه قوانین بزرگتری را زیر پا گذاشته اند و صدا سیمای دروغ كه چیزی از حیا و شرم نمی داند و لقبها و تهمت های مختلف به هرکس می دهد، یک قدم فرا تر رفته و متهمان بیگناه را به تصاویر دروغین می آلاید و برای انها میز گرد تشکیل می دهد. باید پرسید در صدا سیما كه رئیس جمهور محبوب موسوی اجازه ی صحبت ندارد، چگونه است كه انها زندانیان را به راحتی در دسترس دارند و به تصویر می کشند؟

 از سه نظریه فوق تنها یک نتیجه میتوان گرفت كه تنها چیزی كه در ایران احترام ندارد قانون است. قانون اساسی ایران در چند ماه گذشته تبدیل به کاریکاتوری شده است كه کسی حتی به آن نگاه نمی کند. وقتی تمام اصول ان زیر پا گذاشته می شود، از قبیل اجازه تظاهرات در سکوتی كه تبدیل به کشتار گاه مردم شد، چه انتظاری می توان داشت که کسی باور کند كه دولت کودتا قانون را در انتخابات زیر پا نگذاشته است؟ سه ماه از دزدیده شدن رای مردم میگذرد و تمام مردم می دانند که آنچه در انتخابات گذشت چیزی جز کودتا نبود.

حال هم که همه را به مصاحبه های دروغین می کشانند و وادار به اعترافات دروغین می کنند. بیگناهان را بیش از صد روز در زندان نگاه می دارند بدون وکیل و اعلام جرم(که جرمی جز بی گناهی ندارند) كه آن نیز خود خلاف آنچه در قانون اساسی آمده است می باشد. پس از سه ماه امروز همه هنوز اعتقاد دارند که انتخابات جز یک کودتا نبوده و هر چه برآمد آن است جز مترسکی از یک دولت واقعی نیست که از هم اکنون می توان نتایج آن را در امتیازاتی که در پشت صحنه به همه بیگانگان داده می شود دید. دولتی که از افرادی تشکیل شده که بویی از انسانیت نبرده اند. بیش از سه ماه از انتخابات گذشت است و همچنان صدای اعتراض مردم را از همه ا می شنویم. صدای الله اکبر، مرگ بر دیکتاتور و ۶۳ درصدت کو که هنوز هم در دانشگاه طنین انداز می شود و بعد از مسابقه استقلال- پرسپولیس این صدای مردم است كه هنوز شنیده میشود. مردمی كه همه با هم هستند.

 

 

»

ارسال شده توسط مهدی

در سه شنبه 15 مهر 1388




میر حسین و آغاز دیکتاتوری----iهوشنگ اسدی

نردبام دیکتاتوری را این بار رنگ سبز زده ایم و گذاشته ایم زیر پایش :

- یاحسین، میر حسین. پاتو بذار. تولدت مبارک.....

و این نردبام که هر چه بالاتر می رود، بیشتر فرومی شود، از فرش تا عرش پله می خورد. اولین پله اش هم اینجاست. همینجا. در قلب ما. روح ما. فرهنگ ما.

فلان شاعر که باشی می بریمت بالا. بالا. هی تعریف. هی تمجید. والا تو از فردوسی و نرودا بزرگتری. بادت می کنیم. بادت می کنیم. می خواهی ستاره ها را بچینی. می شوی بزرگترین شاعر دنیا. می خواهی سر به تن هیچ شاعری در دنیا نباشد. همه را می بندی به تیغ حذف.

- ای بابا بیا پائین. فایده ندارد.

 وارد روزنامه  واقعی یا  مجازی که بشوی هولت می دهیم. پله ها رامی دوی. نیامده می شوی سر دبیر. هم هنری. هم ورزشی. هم سیاسی. ایول. ایول. برایت هورا می کشیم. وسط راه به اوریانا فلاچی می گویی :

- بیا از من یاد بگیر.

پله ها را دو تا یکی می روی بالا. می دوی. قلمت شده خنجر.

- صبر کن بابا اسداله. فایده ندارد.

قزاق که باشی می شوی سرهنگ. سردار. جلویت دولا و راست می شویم. کلاه می خواهی، برایت سر می آوریم. می شوی سالار و شاه. کارهای خوب هم کم نمی کنی. دانشگاه می سازی. ایران نو را معمار می شوی. چند تائی می شویم منتقد و مخالف. دهانمان را می دوزی. بقیه می افتیم به چاپلوسی. دادن لقب. تعظیم. تکر یم. تو را برده ایم بالای نردبام. خدا را بنده نیستی. تو فقط باید حرف بزنی. نوه ات سالها بعد به تاریخ می گوید:

- کسی از ترس جرئت نداشت به پدر بزرگم دروغ و به پدرم راست بگوید..

حالا تو درس نخوانده ای. از کوهپایه آمده ای. نظامی هستی. لقب کبیر می دهیم بتو. پسرت که درسوئیس درس خوانده و عشق پاریس است، تو را می گذارد توی جیبش. از بس برایش دست می زنیم که از نردبام تندتر بالا برود تا بشود خدایگان.

داغ می کنیم و بساط خدایگانی را جمع می کنیم. قرار می شود آزادی داشته باشیم. جمع می شویم دور و بر پیرمرد. درهلهله و فریاد سوار نردبامش می کنیم. زیر بغلش را می گیریم که بالا برود. آنقدر بالا می رود که دم مرگ، فرمان کشتار مخالفان خودرا صادر می کند.

بعد دوباره نوبت مقدسین می رسد. یکی حضر ت علی می شود که فقط شمشیر خونریزش را به ارث برده است. داستان خلخال زن یهودی و غیره را قاب می کند. لشگریانش را می فرستد بچه های مردم را بکشند. بعد می آید گریه می کند و ماهم برای مظلومیت او زار می زنیم.

پیشکارش هم که باید درجات کمتری از حضر ت علی داشته باشد، خدا از کار درمی آید. میلیونها نفر را خس و خاشاک می بیند. نور از پیشانی اش تتق می کشد. ملائک دورو برش پرواز می کنند. مائیم که براش مایه می آئیم و کتاب می نویسیم.

بازبه تنگ می آئیم. می زنیم به کوچه. به خیابان. فریاد می زنیم :

»ادامه مطلب

ارسال شده توسط مهدی

در دوشنبه 7 مهر 1388




.:: مطالب پیشین ::.

» <-PostTitle->


صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by zalem
Design By : SamaBlog.com