فریاد
در دنیا هیچ بن بستی نیست، یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت

دو نکته کلیدی افراط و تفریط. ما در فضای سیاسی و اجتماعی مان یا قهرمان سازی می کنیم، یا فحاشی. انگار میانه ای وجود ندارد یا اگر دارد هم به پررنگی خصوصیت بارز ما ایرانیان در قهرمان سازی و یا نقطه مقابل آن فحاشی و شعار «مرگ بر » سر دادن نیست.

۱- کسانی در ایمیل های گروهی  خبر از توطئه خاتمی و سازش او  با قاتلان و رهبران کودتا می دهند و با فونت های درشت و رنگارنگ به هموطنان خود هشدار می دهند که مراقب رایزنی ها و لابی های خاتمی باشند . از طرف دیگر کسانی از طرح یک سوال ساده ی « خاتمی این روزها کجاست» برافروخته می شوند و جبهه می گیرند که چرا باید سوال کنید خاتمی کجاست ؟ شما ملت قدرنشناسی هستید که با این دوپهلو سوال کردن تان بزرگمردی چون خاتمی را زیر سوال برده اید.

۲- کسانی به تقلید صدای شیخ مهدی کروبی بر می آیند  و از شهرام جزایری گرفته تا سکه های پخش شده در عروسی دختر نداشته کروبی و باقی حرف هایی که همیشه پشت سر شیخ زده می شود قصه ساخته اند برای خندیدن و طنازی کردن و کسانی دیگری ناگهان به موضع گیری بر آمده اند که صدای شیخ صدای ملت است و کسی حق مسخره کردن  ندارد.

۳- در مورد میرحسین هم اوضاع به همین منوال  است . یا از او چنان چهره مقدسی ساخته ایم که حلقه اول نزدیک به او را حلقه شرف می دانیم و کسی حق  نقد او و حلقه نزدیک به او  را ندارد،  چون اساسا در این شرایط،  وقت انتقاد کردن  نیست  یا او را بانی اعدام های دهه شصت می دانیم و بنابراین شایسته  رهبری جنبش نیست.

سوال اینجاست که ما کجا می خواهیم حد وسط این دو کنش عجیبمان را نگاه داریم؟  اگر کسی مثل عماد باقی پیدا شود و برود سراغ آقای منتظری و از او بپرسد : آیا شما می دانید که مردم پشت سر شما چه می گویند سپس منتظری  هم آرام  و ساده بگوید بله مردم به من می گویند گربه نره، آنوقت حساب کار دستمان می آید که گاهی وقت ها خود آنانی که ما از آنان قهرمانان مقدس ساخته ایم هم دلشان رضا نمی دهد که جمعی به نمایندگی از آنها مردمی را منع از نقد و مزاح و پرسشگری کنند.

محال است  شیخ نداند که پشت سر او چه شوخی هایی  می کنند و چه حرف هایی می زنند و تا آنجایی که من در مجلس و روزنامه با ایشان کار کرده ام می دانم این شیخ شوخ و شجاع اصلا دلش رضا نمی دهد که جمعی به نام او و دردفاع از او به آنکه تقلید صدای شیخ کرده بتازند.  حال  برای ما دوحالت دارد یا چنان سینه چاک شیخ می شویم که کسی حق طنز ساختن برای او و تقلید صدایش را ندارد یا شیخ را هم چون «آخوند» است و چه و چه دستش را با باقی دست اندرکاران نظام در یک کاسه می بینیم.

خاتمی هم تا جایی که من و باقی همکارانم بارها و به کرات پای صحبت او نشسته ایم گواهی می دهیم که  اساسا چنین روحیه ای ندارد که متوقع باشد کسی از او نقد نکند یا اینکه توقعات اش را طلبکارانه از او نخواهد.

به نام خاتمی و میرحسین به پرسشگران و منتقدان تاختن تنها حاصلش این است که بدبینی جامعه نیسبت به آنها را سبب ساز می شود در حالی که بزرگترین تفاوت رهبران جنبش با رهبران کودتا هیمن احترام آنان به مخالفان است. پس کاش یاد بگیریم  هرگز به نام  رهبران جنبش، جمعی را سرخورده و منزوی نکنیم. نقدهایشان را بشنویم و تا مادامی که شعار مرگ بر و ننگ باد و فحش نگفته اند چه بسا می شود گفتگو هم کرد.

کاش این دو نکته ساده را تمرین کنیم:

۱-  به نام دفاع از زندانیان و کشته شدگان و دربندان و همه کسانی که در شرایط فعلی شکنجه شده  و تحت فشار هستند،  شعار مرگ بر آخوند و مرگ بر خاتمی و موسوی و مرگ بر سازشکاران سر ندهیم . وقتی همین دربندان و خانواده های کشته شدگان و شکنجه شدگان  به دیدار  خاتمی می روند و از او  مدد می خواهند تا راهی برای سامان دادن بحران ایران بیابد،  دیگر خائن خواندن خاتمی  چه معنی می دهد؟ خائن به چه کسی؟  به زندانیان؟ به کشته شدگان؟ به روزنامه نگاران و فعالان رها شده از بند؟ وقتی تنها در هفت ماه گذشته بیش از هفتاد کشته و  هفقصد زندانی روی دست وطن مانده است و اهالی خانه کماکان نگران  از دست دادن عزیزان خود در راهپیمایی های بعدی هستند آیا راهی غیر از مذاکره رهبران جنبش با حاکمیت باقی می ماند ؟

۲ـ  به نام موسوی و کروبی و خاتمی به کسانی که  نقد و طنز و  پرسشگری و حتی گاهی وقت ها گلایه می کنند نتازیم و اجازه دهیم جنبش با همین تکثر و تنوع فکری ، خاستگاه همه ایرانیان در همه جای جهان باشد  تا در این رهگذر رهبران جنبش نیز صدای همه ایرانیان را در هر اردوگاه فکری بشنوند و  از ایده های  تمامی همراهان موسوی نه  فقط آنانی که (به گفته  ابولفضل فاتح عزیز) حلقه اولی بوده اند و اهل شرف، مطلع شوند. موسوی خودش چنین ادعایی ندارد که خاتم و خدای ایران است اما گاهی همراهان او نقد او در این شرایط را کفر هم تعبیر می کنند. به نام موسوی و خاتمی و کروبی میان یاران و همراهان یک  جنبش مردمی ، خودی و غیرخودی تعیین نکنیم  و هم مسلک با خود این بزرگان  کماکان زنده باد مخالف من شعارمان باشد  نه حمله بر مخالف.

نه قهرمان پروری کنیم که فردا همانند قطبی مربی تیم ملی، وسط مراسم تنفیذ احمدی نژاد قهرمان و امپراطور برای مان تمام شود و نه شعار مرگ بر آخوند بگوییم که فردا شیخی ما را با شجاعت هایش در افشای تجاوزگران شرمنده کند.

|+| نوشته شده در سه شنبه 30 دی 1388ساعت 12:24 توسط مهدی |

علی خامنه ای چه پدرم را زندان کند، چه آزاد، امروز یک جنایتکار به تمام معناست. آنکه هر روز می تواند دستور حمله به مردم را بدهد یا ندهد، دیگر جای شاه نشسته و جنایت او را کمتر یا بیشتر تکرار میکند. خامنه ای  اما فراموش کرده که دوره قدرت، هرچند که به مذافش شیرین است، به زودی پایان میرسد؛ کسی که  اگرچه خدا را پشت باتوم بسیجی پنهان نموده، اما به شخصه  مسئول تمام خون هایی ست که ذوب شدگان ولایتش ریخته اند.او و خاندانش باید جواب سهراب ها و نداها را بدهند.

خامنه ای چه بخواهد و چه نخواهد، امروز یزید زمان شده، و خدای را در برابر حسین مظلومی نهاده که جوانان  ایران سمبلش هستند.

خامنه ای، چه میدانست و چه نمیدانست، در روز 29 خرداد خود کشی سیاسی کرد. پس امروز هیچ کس را نمیتواند جز خود مقصر بداند؛او بت بزرگ ایران شده است. امروز دیگر بحث از انتخابات گذشته و مردم به دنبال این هستند که شاه دوم را به سزای عمل خود برسانند. حال آنکه او هر روز تعداد طرفدارانش، کمتر و ولایتش باطل تر میشود.

او چه انتخاب کرده باشد چه نکرده باشد، سگانی را به ریاست امور گذاشته که جواب حرف را با گاز زدن میدهند و مردم کشور را خس و خاشاک می نامند. از همین رو دیری نخواهد پایید که در پیشگاه ملت ایران سزای خودشیفتگی و قدرت پرستی اش را بپردازد.
خامنه ای امروز چه بیدار شود چه یک سال بعد، دیگر راهی برای بازگشت ندارد. او خود را به جای اینکه قهرمان ایران کند، بت ایران کرده؛ در تاریخ از او به عنوان یکی از بزرگترین دیکتاتورها نام برده خواهد شد.
خامنه ای چه بخواهد و چه نخواهد صدای پدر من از زندان، صدای آزادگی ست و نشانی ست از استقامت. بودنش در زندان، فقط نشان از کینه توزی مقام عظمای ولایت و سینه چاکان پرورش یافته در دستگاه قدرت او دارد.
خامنه ای چه باور کند چه نکند، اکنون شاه ایران است وفقط نامش به رهبر تغيير پیدا کرده است. همانطور که دانشجویان قزوین گفتند: "ما می گیم شاه نمی خوایم، اسمشو رهبر میذارن".
با آنکه همه میدانند که عاقبت ستمگری سقوط است، اما گواه تاریخ آن است که دیکتاتورها همواره بر این باورند که سرنوشت شان با اسلاف شان یکی نخواهد بود؛ آنها در همین جهالت است که هیمنه و ابهت خویش را دریده بر برگ های سرنگونی می یابند و تا آنگاهی که تختشان با لرزش موج های انسانی جامعه از جا کنده شود، هر حرکت اعتراضی را کاریکاتوری ساخته دشمنان می پندارند.

باشد که گاه سرنگونی، فرق کاریکاتور و واقعیت را درک نمایند، تا درس عبرتی باشد برای دیکتاتوری در آینده، هرچند، سرنوشت اخلاف، جدا از اسلاف نخواهد بود.

|+| نوشته شده در جمعه 21 آذر 1388ساعت 0:39 توسط مهدی |

آقای خامنه‌أی، ولی مطلقه فقیه ـ که لباس رهبری فقط زیبنده قامت ایشان است ـ روز سه‌شنبه در یک مراسم نظامی سخنانی ایراد کرد که به دیکته ای مانند بود با 20 غلط. نمی دانم نمره ولی فقیه چطور  حساب می شود، اماما آدم های معمولی به دیکته بی غلط بیست می دهیم؛ در غیر این صورت، بابت هر غلط، یک نمره کم می کنیم. به همین سادگی. وقتی هم کسی 20 غلط داشته باشد، نمره اش می شود صفر. و کسی که  در همه دروس صفر بگیرد، در آخر سال کارنامه ای دستش می دهند که درآن نوشته شده: مردود؛رفوزه.

آقای خامنه ای در این سخنرانی می گوید: "زورگویان جهانی در اجرای «پروژه ایران هراسی» ناکام خواهند ماند."

این اولین غلط. آنچه در جهان در جریان است ـ جهانی که ایرانی نیز بخشی از آن به شمار می رود ـ " ایران هراسی" نیست، "حکومت مطلقه اسلامی هراسی" است. حکومتی که جوانان سرزمین خود را به جرم آنکه گفته اند "رای من کو" به خاک و خون کشیده، بدانان تجاوز کرده، آنان را کشته و حتی از جنازه بی جان شان نیز نگذشته [چند مورد مثال بیاوریم از کسانی که تن پاک فرزندشان را مثله شده تحویل گرفتند تا اثر جرم آقایان مشهود نباشد؟]با دیگران چه خواهد کرد؟

آقای خامنه ای در ادامه سخنانش می گوید: "نیروهای مسلح خط مقدم و نشانه آشکار اقتدار ملت ایرانند."

این غلط دوم. اگر این نیروها نشانه اقتدار ملت اند، امثال سردار نقدی و سردار احمدی مقدم از چه رو، به شیشه کردن خون همین ملت برآمده اند؟ این آقایان چه نشانه هایی هستند که پرونده یکایک شان، این چنین مایه شرم است؟ مطلب همکار ما مازیار رادمنش با عنوان آن روی سگ نظام را بخوانیم تا بیشتر دریابیم که این غلط تا چه اندازه فاحش است. فرماندهانی که هراز گاه داستان فسادشان چنان بالا می گیرد که نظام قضایی جمهوری اسلامی ـ که در اختیار اصولگرایان است ـ آنان را دستگیر می کند و بعد به همت کارگزاران دفتر مقام رهبری، آزادشان می سازند، نشانه کدام اقتدارند؟ارتباط شان با ملت چیست؟آن هم ملتی که باندهای وابسته به همین سرداران و حامیان شان، مردانش را زجر کش می کنند تا به زنانش دست یابند. کجای کارید آقا؟!

آقای خامنه‌ای سپس از "ناکارآمدی اقتدار متکی بر سلاح و زور و پول" می گوید و اینکه: "سقوط، سرنوشت اجتناب ناپذیر زورگویانی است که خواسته‌های خود را بر ملت‌ها تحمیل می‌کنند."

این یکی به تنهایی چند غلط !آقا! اقتدار شما بر سلاح و پول متکی نیست؟حکومت مطلقه فقیه خواست هایش را، نه فقط بر ملت که بر کارگزاران خودش نیز تحمیل نمی کند؟ از این تحمیل ها که می توان سیاهه ای بس طولانی داد؛غیر از این است؟

رهبر جمهوری اسلامی در همین سخنرانی پر غلط  "پیشرفت‌های دفاعی ایران را غیرقابل مقایسه با 30 سال پیش خواندند و خطاب به افسران جوان نیروهای مسلح گفتند: عزیزان من! قله پرافتخاری که امروز شما در آن قرار دارید، سی سال پیش، حتی در خوشبینانه‌ترین نگرش‌ها، قابل پیش‌بینی نبود."

اینکه دیگر یک غلط تاریخی ست. یکی از مهم ترین انتقاداتی که به آخرین شاه پهلوی می شد این نبود که چرا سرمایه مملکت را صرف خرید تسلیحات رنگارنگ می کند؟ اگر او می ماند، باز هم سلاح را از دلال های رنگ و وارنگ و به قیمت های دوبل و سوبل می خریدیم؟ از این گذشته، حکومتی که آمده بود تا نان و ایمان را تقسیم کند، چگونه شد که کارش به تقسیم گلوله رسید و تا دندان مسلح شد که هم مردمانش را سرکوب کند، هم باعث هراس جهان شود؟ این "ایران هراسی"ست یا "حکومت مطلقه اسلامی هراسی" که همسایگان را چنان از ایران دور کرده که برای خرید متحد باید رفت تا شاخ آفریقا؟ چگونه می توان داعیه دار جهانی "عاری از تجاوز و تعدی" بود که در آن از "مسابقه تسلیحاتی یا مسابقه وحشت خبری نخواهد بود" اما مادر جوان بیست و چند ساله ای را چنان ترساند که به تکذیب مرگ فرزند برآید؟

این جمله غلط نیست که "سپاه و بسیج فرزندان خانواده بزرگ ملت ایران" اند؟ فرزند که قلب ندا و سهرابش رانشانه نمی رود؟ فرزند که.... چه بگویم؟چه می توان گفت؟

چه حرفی می ماند جز اینکه نویسنده این دیکته پر غلط، رفوزه شده؛ کارش از تک ماده گذشته و بهتر آن است که جایش به شاگرد دیگردهد؛شاگردی که نوشتن بداند؛ خواندن بتواند؛ و پیش و بیش از همه شنیدن را آموخته باشد؟ وقت آن نیست؟

|+| نوشته شده در چهارشنبه 16 مهر 1388ساعت 15:29 توسط مهدی |

دادستان جدید تهران گفت: پخش تلویزیونی اظهارات افرادی که اتهاماتشان ثابت نشده است، به موجب تبصره‌ی ذیل ماده‌ی 188 قانون آیین دادرسی کیفری منع قانونی دارد؛ از چند نظر میتوان به این جمله نگاه کرد.
نظریه اول: صدا سیما دستورات لازم را به قوه قضاییه میدهد و قاضی هیچ تصمیمی نمیگیرد. اگر قاضی قوانین دادسرا را نمی داند که دادگاه هیچگونه وجاهت قانونی ندارد و اگر هم می داند که باید جلوی ورود دوربینها به سالن را بگیرد که در این صورت اگر قاضی رییس دادگاه است پس چگونه است كه صدا و سیما اجازه دارد كه دوربینهایش در سالن دادگاه حضور داشته باشد؟

نظریه دوم اینکه مسوولان قوه قضاییه تا به حال خود قانون را نخوانده اند و نمی دانند كه مطابق قانون نباید از متهم فیلم گرفت. دادستان اسبق تهران كه دستور بازداشت و دستگیری متهمان بی گناه را میداد و انها را جلوی دوربین میآورد خود متهم اصلی این بی قانونی و قانون گریزی است و باید در دادگاه برای توهین به افراد بیگناه و به خاطر هتک حرمت محکوم شود.

نظریه سوم: نه قوه قضاییه و نه صدا سیما هیچ کدام نمی دانند كه در کشور چه میگذرد و اجازه داده اند که افرادی خوش سابقه را به دادگاه بکشانند و حرمت انها را زیر سوال ببرند. افرادی كه سالها برای این کشور زحمت کشیده اند و پستهای بالایی مانند معاون اول رییس جمهوری در دولت آقای خاتمی داشته اند. اگر دادگستری و قوه قضاییه ایران تا به حال نتوانسته اند قانونی به این سادگی را اجرا کنند، باید پرسید كه چه قوانین بزرگتری را زیر پا گذاشته اند و صدا سیمای دروغ كه چیزی از حیا و شرم نمی داند و لقبها و تهمت های مختلف به هرکس می دهد، یک قدم فرا تر رفته و متهمان بیگناه را به تصاویر دروغین می آلاید و برای انها میز گرد تشکیل می دهد. باید پرسید در صدا سیما كه رئیس جمهور محبوب موسوی اجازه ی صحبت ندارد، چگونه است كه انها زندانیان را به راحتی در دسترس دارند و به تصویر می کشند؟

 از سه نظریه فوق تنها یک نتیجه میتوان گرفت كه تنها چیزی كه در ایران احترام ندارد قانون است. قانون اساسی ایران در چند ماه گذشته تبدیل به کاریکاتوری شده است كه کسی حتی به آن نگاه نمی کند. وقتی تمام اصول ان زیر پا گذاشته می شود، از قبیل اجازه تظاهرات در سکوتی كه تبدیل به کشتار گاه مردم شد، چه انتظاری می توان داشت که کسی باور کند كه دولت کودتا قانون را در انتخابات زیر پا نگذاشته است؟ سه ماه از دزدیده شدن رای مردم میگذرد و تمام مردم می دانند که آنچه در انتخابات گذشت چیزی جز کودتا نبود.

حال هم که همه را به مصاحبه های دروغین می کشانند و وادار به اعترافات دروغین می کنند. بیگناهان را بیش از صد روز در زندان نگاه می دارند بدون وکیل و اعلام جرم(که جرمی جز بی گناهی ندارند) كه آن نیز خود خلاف آنچه در قانون اساسی آمده است می باشد. پس از سه ماه امروز همه هنوز اعتقاد دارند که انتخابات جز یک کودتا نبوده و هر چه برآمد آن است جز مترسکی از یک دولت واقعی نیست که از هم اکنون می توان نتایج آن را در امتیازاتی که در پشت صحنه به همه بیگانگان داده می شود دید. دولتی که از افرادی تشکیل شده که بویی از انسانیت نبرده اند. بیش از سه ماه از انتخابات گذشت است و همچنان صدای اعتراض مردم را از همه ا می شنویم. صدای الله اکبر، مرگ بر دیکتاتور و ۶۳ درصدت کو که هنوز هم در دانشگاه طنین انداز می شود و بعد از مسابقه استقلال- پرسپولیس این صدای مردم است كه هنوز شنیده میشود. مردمی كه همه با هم هستند.

 

 

|+| نوشته شده در سه شنبه 15 مهر 1388ساعت 17:18 توسط مهدی |

نردبام دیکتاتوری را این بار رنگ سبز زده ایم و گذاشته ایم زیر پایش :

- یاحسین، میر حسین. پاتو بذار. تولدت مبارک.....

و این نردبام که هر چه بالاتر می رود، بیشتر فرومی شود، از فرش تا عرش پله می خورد. اولین پله اش هم اینجاست. همینجا. در قلب ما. روح ما. فرهنگ ما.

فلان شاعر که باشی می بریمت بالا. بالا. هی تعریف. هی تمجید. والا تو از فردوسی و نرودا بزرگتری. بادت می کنیم. بادت می کنیم. می خواهی ستاره ها را بچینی. می شوی بزرگترین شاعر دنیا. می خواهی سر به تن هیچ شاعری در دنیا نباشد. همه را می بندی به تیغ حذف.

- ای بابا بیا پائین. فایده ندارد.

 وارد روزنامه  واقعی یا  مجازی که بشوی هولت می دهیم. پله ها رامی دوی. نیامده می شوی سر دبیر. هم هنری. هم ورزشی. هم سیاسی. ایول. ایول. برایت هورا می کشیم. وسط راه به اوریانا فلاچی می گویی :

- بیا از من یاد بگیر.

پله ها را دو تا یکی می روی بالا. می دوی. قلمت شده خنجر.

- صبر کن بابا اسداله. فایده ندارد.

قزاق که باشی می شوی سرهنگ. سردار. جلویت دولا و راست می شویم. کلاه می خواهی، برایت سر می آوریم. می شوی سالار و شاه. کارهای خوب هم کم نمی کنی. دانشگاه می سازی. ایران نو را معمار می شوی. چند تائی می شویم منتقد و مخالف. دهانمان را می دوزی. بقیه می افتیم به چاپلوسی. دادن لقب. تعظیم. تکر یم. تو را برده ایم بالای نردبام. خدا را بنده نیستی. تو فقط باید حرف بزنی. نوه ات سالها بعد به تاریخ می گوید:

- کسی از ترس جرئت نداشت به پدر بزرگم دروغ و به پدرم راست بگوید..

حالا تو درس نخوانده ای. از کوهپایه آمده ای. نظامی هستی. لقب کبیر می دهیم بتو. پسرت که درسوئیس درس خوانده و عشق پاریس است، تو را می گذارد توی جیبش. از بس برایش دست می زنیم که از نردبام تندتر بالا برود تا بشود خدایگان.

داغ می کنیم و بساط خدایگانی را جمع می کنیم. قرار می شود آزادی داشته باشیم. جمع می شویم دور و بر پیرمرد. درهلهله و فریاد سوار نردبامش می کنیم. زیر بغلش را می گیریم که بالا برود. آنقدر بالا می رود که دم مرگ، فرمان کشتار مخالفان خودرا صادر می کند.

بعد دوباره نوبت مقدسین می رسد. یکی حضر ت علی می شود که فقط شمشیر خونریزش را به ارث برده است. داستان خلخال زن یهودی و غیره را قاب می کند. لشگریانش را می فرستد بچه های مردم را بکشند. بعد می آید گریه می کند و ماهم برای مظلومیت او زار می زنیم.

پیشکارش هم که باید درجات کمتری از حضر ت علی داشته باشد، خدا از کار درمی آید. میلیونها نفر را خس و خاشاک می بیند. نور از پیشانی اش تتق می کشد. ملائک دورو برش پرواز می کنند. مائیم که براش مایه می آئیم و کتاب می نویسیم.

بازبه تنگ می آئیم. می زنیم به کوچه. به خیابان. فریاد می زنیم :


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در دوشنبه 7 مهر 1388ساعت 23:38 توسط مهدی |

نمی‌دانم چرا وقتی مدعیان جنگ را می‌بینم، یاد کردان می‌افتم که به دانشجویانش تشر می‌زد که چرا مثل او در دانشگاه آکسفورد زحمت نمی‌کشند و تحقیق نمی کنند! مدعیان فعلی جنگ هم از آن قسمند. وقتی فکوری، ستاری، کاظمی و بسیاری از فرماندهان جنگ را بر هواپیماهای ویژه آدم‌های مزاحم نشاندند تا سقوط کنند وصیاد شیرازی را با اسلحه ویژه ارتش در روز روشن به قتل رساندند، هدفی جز فراموش کردن خاطرات مربوط به عملکرد افتضاح خود در جنگ نداشتند. محسن رضایی هم که به‌واسطه مهاجرت پسرش به امریکا از دور خارج شد و حرفش خریداری نداشت. پس مدعیان که میدان را خالی دیدند، بار دیگر زبان باز کردند و برای بزرگداشت "هفته دفاع مقدس"شان جوانانی را برای جلو انداختند که نه تنها جنگ، که شاید تصاویر مستند جنگی مرتضی آوینی را که پیش از مرگش گرفته بود ندیده‌اند!

در جلسه رای اعتماد، یکی از نمایندگان موافق درباره علی‌آبادی گفت که اگر او نبود، بخشی از خاک مملکت را از دست داده بودیم! دروغ او درباره مرد خنگ دولت نهم چنان بزرگ بود که خود او هم هنگام سخنرانی جرات بیانش را نداشت! اما مورد وزیر پیشنهادی دفاع از آن هم جالب‌تر بود. وحیدی که همه او فرمانده رشید و دلاور دفاع مقدس می‌خواندند، معلوم شد نه تنها هیچ‌وقت فرمانده جنگ نبوده، بلکه در جبهه هم حضور نداشته و فقط درحد پشتیبانی پشت جبهه اثری ازو دیده شده. بعدها احمدی‌نژاد هم می‌خواست حرف از جنگ بزند که قالیباف دمش را قیچی کرد و گفت که اگر احمدی‌نژاد حتی یک روز در جبهه بود، تا به‌حال درودیوار شهر را از خبرش پرکرده بود!

انگار وقتش رسیده که بساط جنگ را جمع کنند. آن‌چه از جنگ مانده، نامی از کوچه‌هایی به اسم شهیدان است و دست و پاهای قطع شده، چشمان خالی شده و مجروحان شیمیایی که هردم به مرگ نزدیک‌تر می‌شوند. برای کسانی که در شهرها بودند هم منتظر قرعه مرگ بودن و تعقیب کردن بمب‌هایی که هواپیماها به‌روی مردم بی‌دفاع می‌ریختند، در ذهن‌ها باقی مانده. وقتش رسیده که با یک تاخیر بیست ساله، مثل کشورهای دیگر به فراموش کردن جنگی که مثل هرجنگ دیگری جز قتل و غارت و بدبختی و نفرت برای‌مان نداشت، بکوشیم. وقتش رسیده به کسانی که می گفتند "این جنگ اگر برای شما آب نداشت، برای ما نان داشت" بگوییم که دیگر از این سفره نانی بیرون نمی‌آید. به فکر سفره های دیگری نظیر سفره نفت وانرژی هسته‌ای باشید.

منبع: وبلاگ بچه جنوب شهر

|+| نوشته شده در دوشنبه 7 مهر 1388ساعت 23:08 توسط مهدی |

 بعد از اینکه آقا در نماز جمعه بعد از انتخابات با  یک منطق بسیار قوی وجود تقلّب در انتخابات را رد کردند (وجود ۱۱ میلیون اختلاف = عدم تقلّب!!!) و فرمان قتل مردم را صادر فرمودند، هاشمی‌ به خاطر نفرتی که از احمدی نژاد داشت، در آن نماز جمعه معروف حسابی‌ از خجالت آقا در اومد و طرف مردم رو گرفت. مثل خیلی‌ها منم از این حرکت هاشمی‌ تعجب کردم و فکر کردم هاشمی‌ از ظلمی که بعد از انقلاب در حق مردم کرده(البته به کمک آقا)  پشیمون شده و حالا قصد جبران داره. اما زهی خیال باطل، قدرت و شهرت خیلی‌ کثیفتر از اون چیزیه که ما فکر می‌کنیم ....

بعد از حرف‌های هاشمی‌، اول نوبت به نوچه‌های آقا (جنتی، خاتمی، یزدی،...) میرسه تا به هاشمی‌ بتوبند و یه حال اساسی‌ بهش بدن. و بعد از اونا در دادگاه‌های نمایشی رسیدگی به اغتشاشات، پسرای هاشمی‌ به عنوان یکسری از عوامل فتنه معرفی‌ میشن. (البته از نقش شریعتمداری و کیهان که خودتون کاملا اطلاع دارید)

هاشمی‌ که میبینه اوضاع بدجوری پسه به دیدن آقا میره، اینکه چی‌ بینشون رد و بدل می‌شه خدا میدونه اما بعدش خیلی‌ جالب شد....

روز قبل از عید فطر فرزندهای هاشمی‌ با نوشتن نامه به رئیس قوه قضائیه ازش میخواند که یه هئات تشکیل بده تا به تهمت‌هایی‌ که بهشون زده می‌شه رسیدگی کنه

در نماز روز عید، آقا میفرمایند؛ اينجا من اين را هم بگويم: اينكه در دادگاه‏ها - كه در تلويزيون هم پخش ميشد - از قول يك متهمى چيزى راجع به يك كس ديگرى گفته ميشود، من اين را بگويم كه اين، شرعاً حجيت ندارد. بله، متهم هرچه درباره‏ى خود در دادگاه بگويد، اين حجت است. اينكه بگويند در دادگاه درباره‏ى خودش اگر اعترافى كرد، حجت نيست، اين حرف مهملى است، حرف بى‏ارزشى است؛

مجلس خبرگان تشکیل جلسه میده و با صدور بیانیه‌ای ردای رهبری رو فقط برازندهٔ آقا میدونه و ریاست احمدی نژاد رو تبریک میگه!!!!!!!!! (نه تقلبی شده، نه به مردم ظلمی شده و نه حقی‌ از کسی‌ ضایع شده، شتر دیدی ندیدی)

رئیس و اعضای خبرگان به دست بوسی آقا میرند و آقا با محکوم کردن دشمن از آنها تشکر می‌کنه

و به این ترتیب هاشمی‌ دوباره مردم رو میفروشه و خودش و بچه هاشو نجات میده.....

بالا رفتیم ماست بود، پایین اومدیم دوغ بود، هر حرفی‌ غیر از حرف حق دروغ بود

ممکنه بگید این حرفا چه ربطی به سگ و شغال داشت؟ راستش منم نمیدونم خودتون بگردید ربطشو بیداکنید!!

|+| نوشته شده در چهارشنبه 2 مهر 1388ساعت 20:57 توسط مهدی |

گوینده تلویزیون آمریکایی با لبخندی بر لب و طنزی در کلام می گوید: "آدم می تواند رئیس جمهور مملکتی باشد اما جایی برای یک شب خواب پیدا نکند. " او سپس می افزاید: "مثل آقای محمود احمدی نژاد که امشب هنوز جایی برای خواب پیدا نکرده! نمی داند سرش را کجا بگذارد. "

و من به ایران می اندیشم که نام شاهان را از کتاب های درسی اش حذف می کنند تا به جای آن بنویسند:رئیس جمهوری که سرش برای گذاشتن بر سنگ لحد مناسب بود.

دیکتاتور کوچک، بقچه و بندیل به دوش  و باز ذوق زده، راهی ولایت فرنگ شده است. "ریفیقاشم" همراه او هستند. با خانم بچه ها و بقیه. او که در رفتار و گفتار، نمونه مضحک تاریخ ست، کاپشن سفید، به خشکشویی محل داده و با کت و شلوار نو و دمپایی "اتافوکو" در هواپیمایی یک وری نشسته که "رئیس منتصب یک حکومت اسلامی" را به سرزمین کفار می برد. پیش از آمدن نیز لابد دست آقای خامنه ای را بوسیده و "التماس دعا" کرده است.

اما آقا محمود برای چه قرارست به نیویورک برود؟ برای گفتن ازغرامتی که به خاطر پتروشیمی راه نیفتاده بوشهر، از روس ها نخواهیم گرفت؟ برای سهم مان در دریای خزر که خورده اند و یک آب هم روش؟ برای هدیه نفت به ونزوئلا؟ به خاطر ورشکستگی کارخانه های کشور و رونق تولید در چین؟ از غم شالیزارهامان که به رنج، خم شده اند در برابر "13 نوع برنج وارداتی"؟ یا شاید قرارست از گرمایش زمین بگوید؟ از نابودی جنگل، از خشکی زاینده رود؟ از چه؟شاید از ندا؟ سهراب؟ از دانشجویی که ستاره دارشد؟ مادر عزا که جایش شد پارک های غمزده؟ هیچکدام. اگر قرار بود از اینها گفته شود که احمد زیدآبادی  درست در همین لحظات زیر مشت و لگدبازجویان دولت کودتانبود که می خواهند "لهش" کنند و وادارش سازند به خواندن کیفرخواستی که نمونه های دیگرش را در 5 نمایش قضایی پیشین دیده ایم. اگر چنین بود که عبدالله مومنی، چنان "تمشیت" نشده بود که نگاهش درجایی دور، خیلی دور، خیلی سیاه، سیاهچال، دو دو بزند. اگر احمدی نژاد، رفته بود تا به عنوان نماینده مردم ایران سخن بگوید که معلمانش، روز اول مهر، زیر سرنیزه، در حضور سرداران، زنگ "مهر" را نمی شنیدند. کارگرانش، با حقوقی به اندازه یک سوم رقم زیر خط فقر، به  کالای بنجل چینی زل نمی زدندکه کارخانه های کشور را به تعطیلی کشانده تا حامی احمدی نژاد، دست خوش و باج اش را گرفته باشد.

نه؛احمدی نژاد که معنای "خفت و خواری" را نمی داند در نیویورک در به در دنبال جایی می گردد برای گذاشتن سر، تااز برگزاری رفراندومی برای اروپا بگوید، از مدیریت جهان، از اینکه رهبران فرانسه در شان مردم این کشور نیستند. از هولوکاست بگوید، از فلسطین؛ فلسطینی که عقلایش به صراحت گفته اند این سیاست ها، همپا با سیاست های افراطیون اسراییلی، دمار از روزگار مردمان فلسطین درآورده ست.

احمدی نژاد، با "ریفیقاش" و دلال های دو ملیتی اش، رفته اند به دریوزگی تعهدی برای ماندن. برای آنکه بگویند:هر چه بخواهید می دهیم، بگذارید بمانیم.

و همه اینها غافل از آنکه، موافقت نامه ماندن را باید از مردمان گرفت؛ همان مردمانی که در همین لحظات هزار هزارشان، در نیویورک جمع شده اند تا به زبانی سبز به جهانیان بگویند: این مشتی که می بینید، نمونه ملت ما نیستند؛نماینده آنها نیستند. غاصب اند؛کودتاچی اند، متجاوزند، شکنجه گرند، بی وطن اند.

آهای! همه نیروهای خوب جهان؛ ایزدیان؛ اهوراییان! سپاس؛ سپاس که مردی چنین بد سیرت را جز سنگ لحد، سهمی برای گذاردن سر عطا نکردید. سپاس.

|+| نوشته شده در چهارشنبه 2 مهر 1388ساعت 12:43 توسط مهدی |

هرچه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی    که بداند غم دلتنگی و تنهایی ما

دیروز برای بار سوم به راهپیمایی روز قدس رفتم. بار اول حدود ۱۶ سال قبل بود که به اجبار از طرف دبیرستان همه رو بردند. بار دوم حدود ۷ سال قبل که با ارادهٔ خودم رفتم و به خیال خودم برای دفاع از مظلوم، ولی‌ وقتی‌ دیدم تمام شعارها سیاسی و در رابطه با ولایت فقیهه بعد از ۱ ساعت پشیمون شدم و برگشتم.
ولی‌ دیروز رفته بودم تا به کمک بقیه روز قدس رو سبز کنیم. رفته بودیم به اونهایی که نمیخوان ببینن نشون بدیم که هنوز خیلی ها قلبشون واسه ایران می‌زنه.
ولی‌ صحنه‌هایی‌ که دیدم دلم رو شکوند. وقتی‌ دیدم یه عده ایرانی‌ با شعار ولایت مردمی را میزدند که شعار میدادند " نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران" می‌خواستم یه گوشه بشینم و زار زار گریه کنم. ولایت فقیه چه بلایی‌ که سر مردم و مملکت نیاورده. ایرانی‌ باید کتک بخوره به جرم دفاع از ایران.
ننگ  بر این ولایت که جز دروغ و ریا چیزی نیست. مرگ بر ولایتی که بوی گندش همه جا داره شنیده می‌شه و چقدر دردناکه وقتی‌ میبینی‌ هنوز عده ای نمیخوان این رو بفهمند!!!!!!

به امید نابودی ظلم و ظالم

|+| نوشته شده در جمعه 28 شهريور 1388ساعت 22:52 توسط مهدی |

رمضان سال 1350 یعنی هفت سال پیش از انقلاب. آقای خامنه‌ای بعد از مدتی گرفتاری تازه نفسی به راحتی می‌کشید و منبر می‌رفت و شبها تفسیر می‌گفت و… یکی از بستگان حاج شیخ احمد کفائی ملای سرشناس خراسان، از دوستان قدیمی پدرم بود و هتلی آبرومند داشت که قبل از تأسیس هتل هایت مشهد، بهترین هتل شهر بود. در سفری کوتاه به مشهد در خدمت او بودیم. تنی دیگر نیز از سردفتران و تجار و افراد متمکن هم بودند. بعد از افطار برخاست و گفت امشب باید چراغ سیدی را برافروزیم. راه افتاد و به تفاوت از 500 تا دو سه هزار تومان از حاضران گرفت. بعد به یکی از کارمندانش گفت پاکتی بیاورد. پولها را در پاکت گذاشت، و به مرحوم حاج آقا صادق قمی فرزند آن روز خیلی جوان حاج آقا حسن قمی مرجع معتبر دیروز و امروز داد که این را به رفیقت بده برای تعمیر خانه‌اش. (شگفتا که حاج آقا صادق در ولایت رفیقش در تصادفی مشکوک در پی سفری به اروپا و دیدارهائی با بعضی از مخالفان سرشناس هنگامی که برای دیدار پدر به مشهد می‌رفت به قتل رسید.) آن شب مبلغی حدود ده هزار تومان برای تعمیر خانه دو اتاقه سید هبه شد. حالا سید میلیون میلیون برای تعمیر خانه‌های حزب‌اللهی‌های لبنان می‌فرستد و باکش نیست که نوجوانان وطنش با کلیه فروشی اتاق رهن می‌کنند و خانه‌های ویران را داربست می‌زنند.

سرتاپای این ولایت خون٬ دروغ و تزویر است، اصلاً در این دایره فریب، یک نقطه هم نیست که امیدوارت کند ممکن است از فراز آن راهی به سوی فردای آزادی پیدا کنی. شیخ دروغزن است، سید اصل دروغ است، سردار، ذوب شده در کذب، رئیس تفاله‌ای از یک کاسه دروغ...  آیات عظام بعد از بیعت با شیطان و سرداران سپاه همگی دروغگو شدند.

دکتر علیرضا نوری زاده

|+| نوشته شده در چهارشنبه 26 شهريور 1388ساعت 16:11 توسط مهدی |

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
بالا