|
حکایت:
روزگاری در ولایتی، خلیفه «ولی» نامی بود که خود هم حکم میکرد و هم حکممیراند و هم قاضی شرع بود و یک کلام، یک تنه با مقربان بیت خویش مملکت میراند و حاضر به تقسیم مسئولیت هم با هیچ غیری نبود. آن دیار هم مانند همه ممالک مسلماننشین گرفتار انواع بلایا بود. و خلیفه نیز از آن همه عریضهها و میزان مراجعات معترضین به درگاه ملکوتیاش و آن همه تصمیم که باید از بام تا شام میگرفت، دیگر کارد به استخوانش رسیده بود؛ از عدهی شاکیان و مدعیان و دعویکنندگان و براتآوران روزی جان به لب شد و ارادهی ملوکانهاش بر آن قرار گرفت که چه کند که از بار عام دادن بپرهیزد و از تعداد شکایت کنندگان از عمال و دادخواهان از کارگزاران خویش بکاهد. هر چه باشد مملکتش به نام اسلام میبایست عاری از این همه مفسده باشد. با خود گفت این چنین که تعداد شاکیان از تعداد جمعیت هم فراتر رفته باید جلوی آن را گرفت. سال اول حکم کرد که هر که شکایت از دستگاه حاکمه بیاورد و نتواند ادعای خود اثبات کند تعزیر میشود که آبروی مسلمانی دیگر ریخته است. و چون از تعداد شکات کم نشد سال دوم دستور داد، از آن پس هر کس از محتسب و میرآب و عسس و کارگزاران و مباشران و قاضیان و لاغیر دادآورد و شاهد نیاورد حد زنند. سال سوم گفت اساساً هرکس شکایت آورد، اگر چهار شاهد مجتهد عادل شهره به نیکسیرتی و جلوه به نیکو صورتی نداشت، او را گردن زنند. این شد که در سال سوم دیگر تعداد شاکیان از انگشتان دست هم فراتر نرفت. بیت خلیفه در شادی غرق شده بود و برای خلیفه و دوستان فرصت فراغتی حاصل آمد که دمی هم به خود برسند! بروند اسبسواری و شکار و ماهیگیری و کوهنوردی و سیاحت و زیارت و جمعآوری آلات لهو و لعب و قس علی هذا که بر هیچ کس پوشیده نیست که اینها لذایذیاند که باری تعالی تنها برای شیوخ و شحنه و خواص مقرر کرده است نه برای عوام. اما دیری نپایید که خبرآوران گزارش آوردند که نارضایتی در شهر بسیار شده است و زمزمهی مخالفت با خلیفه به خیابانها کشیده شده و مردم به جان هم افتادهاند و هر آن بیم طغیان میرود. از خلیفه چاره خواستند و او نیز با مشاوره با زعما و علما به فقها پیغامی کرد و از مفتی شهر یاری خواست. مفتی هم فرداروز فتوا داد که مخالفت با احکام خلیفه مخالفت با احکام خداست. مشاوران حاذق، مؤمن و جان برکف خلیفه، آن سال خلیفه را تشویق کردند که فرمان جهاد علیه مخالفان دهد که هر که مخالف خلیفه است دشمن خداست. گفتند برای آن که بلاد ما اسلامی است و میبایست زبانزد ممالک دیگر باشد، بهترین راه آن است که یک عده مخالف را برای سرمشق مابقی گردن بزنیم تا دیگر مخالفی در بلاد اسلام یارای علم کردن بیرق مخالفت نکند. سال دگر آرام تر از همیشه بود که فرستادهی فلان ولایت آمده بود نزد خلیفه که صله بگزارد. گفتند چه نام داری؟ گفت: ناراضی؟ به گوش خلیفه که رسید، جلاد را خبر کرد که فرستاده را در ملأ عام گردن بزنند و دستور داد که هر کس نام بر خود «ناراضی» بگذارد محارب است و ریختن خون خودش و اقوامش حلال و اموال و متعلقات او چون غنیمت جنگی برای مسلمانان از شیر مادر حلال تر. سال دیگرتر خلیفه گفت حالا که در بلاد ما دیگر هیچ مشکلی نیست و هیچ شکایتی نمیشود چرا مردم اظهار رضایت خود را بلند بلند در شارع عام آواز نمیکنند و حمد و ثنای ما نمیگویند و اظهار رضایتشان به گوش ما نمیرسد. ارادتمندان و مخلصان و ذوبشدگان و بیماران شروع به مسابقات مدح خلیفه و داستان خوانی برای عظمت و شکوه خلیفه کردند. به علاوه، آن سال اراده خلیفه بر آن قرار گرفت که مردم همه شناسنامهدار شوند و هیأت وزیران دستور داد برای خشنودی حضرتش نام همه به پسوند «راضی» ختم شود و خلیفه حکم داد که از آن پس آن دیار را دیار «راضیان» نام نهند. وزیرالوزرا از خلیفه پرسیده بود، قربان خاک پای همایونی جسارتاً چرا «راضیان» گفت مگر تو ناراضیای!؟ آن سال هم برای سالگرد اصلاحات خلیفه و «رضایت عام»، جشنی در دارالخلافه بر پا کردند که از قضا در میانهی مدح و ثنای شاعران و مداحان دردی به پهلوی خلیفه افتاد امانبر. خلیفه به خود میپیچید که ملیجک به شوخی گفت زیادی به این رعایای گوسفند اجازهی تعریف و تمجید دادید چشمتان زدند. بدهید چشمشان را در بیاورند و زبانشان ببرند. خلیفه که یکه خورده بود، به فراشباشی گفت این پیشنهاد که نشدنی است اما ببین میتوانی مردم ما را با مردم کشور همسایه تاخت بزنی! دیروز (جای خالی) و امروز (یا علی!) از کی شما خدا شدهای حضرت ولی؟ گویا که درد کلیهی آقا ز کالب است هر کس که اعتراض کند سنگ حالب است هر کو که صم و بکم نشیند رفیق ماست هر کس که اعتراض کند دشمن خداست هر کس که اعتراض کند کفر سارب است زین پس تمام خلایق محارب است
منبع: وبلاگ احترام آزادی
»
|